چند وقت پیش که سالگرد اربعین حسینی بود در حال نگاه کردن یکی از
برنامه های تلویزیون بودم که خبرنگاری از یک بنده خدایی پرسید که
نظرت در مورد اربعین و عاشورا و تاسوعا چیه؟اون بنده خدا هم گفت:ما
هر چی داریم از امام حسین دازیم!!!.بعد از اون هم یه مداحی شروع
کرد به نوحه خوانی واز صحرای گرم و لشگرکشی و کمبود آب و آه و
ناله گفت.شب شهادت امام رضا هم تلویزیون داشت بطور زنده از حرم
امام رضا مراسم عزاداری رو پخش می کرد.دیدم مردم برای اینکه
دستشون به ضریح برسه از سر و کول همدیگه بالا میرن و همدیگه رو
هول میدن و دستشون رو به ضریح میزنندو بعد به سرو صورتشون
میمالند!!!.
دقت کردم که تو این نوع مراسم و سالگردها تنها چیزی که نیست یاد
خداست.یاد اون آیه از قرآن افتادم که گفته هرچی میخواین از خود خدا
بخواین چون خداوند سمیع و بصیر و از رگ گردن به شما نزدیکتر و اگر
هم برای خواستن چیزی به کس یا چیز دیگه ای متوسل بشین باعث
خشم خداوند میشین.
خلاصه این جماعت به همه چیز و همه کس متوسل میشن جز خود
خدا.دقیقا مثل اعراب بت پرست هزارو چهارصد سال پیش،البته با این
تفاوت که اونها دو تا امتیاز نسبت به این جماعت داشتند.یکی اینکه
اونها حداقل می دونستند که چیرو باید بپرستند ولی اینهانمیدونند.
دوم هم اینکه اونها سوسمار خور بودندو توقعی ازشون نمیشد داشت
ولی اینها که به اصطلاح در قرن مدرنیته زندگی میکنند و پیتزا خورن.
نظرات ()دوستان خوبم، این دفعه تصمیم گرفتم بجای اینکه مطلب یا موضوع
خاصی رو براتون آپ کنم سه تا سوال ازتون بپرسم ،سوالهایی که خودم
براشون جوابی قطعی پیدا نکردم و امیدوارم شما بتونین کمکم کنین.
البته شاید به فکر بعضی ها کلیشه ای یا دمدمه باشه ولی برای من
مهمه.فقط ازتون میخوام صادق باشید و هرچی به ذهنتون میاد بگین.
انشالله بعد میام سراغتون و یه بحث قشنگ با هم میکنیم.
1.وظیفه ما بعنوان یک انسان در قبال زندگی چیه؟
2.فلسفه رنجی که تو زندگی هر شخصی وجود داره چیه و آیا زندگی
بدون رنج امکان دره؟
3.اگر به شما بگن فقط یک سال دیگه زنده میمونین،نظرتون در مورد
ثروت و شهرت تغییر میکنه یا نه؟
نظرات ()آیا تاحالا فکر کرده ایدکه چرا وقتی به یک گل زیبا نگاه میکنید،احساس
خوبی در شما ایجاد میشود؟لذت می برید،یه طورهایی دلتان"قیژ"میرود
،یا وقتی به یک اثر هنری مثل یک نقاشی زیبا نگاه میکنید، یا زمانیکه
در حال گوش دادن به یک موسیقی خوب و اصیل هستید،یا وقتیکه یک
کار خوبی انجام میدهید مثل دادن پول به یک گدا. واقعا چرا؟حال، چرا
وقتی به یک منظره زشت مثل یک لجنزار نگاه میکنید چنین احساسی
در شما ایجاد نمیشود؟به قول معروف دلتان "قیژ"نمیرود.
دلیلش ارتباط تنگاتنگی است که بین زیبایی و احساس عشق وجود
دارد.هرجا که زیبایی وجود داشته باشد عشق نیز وجود دارد.حال اینکه
چرا بین زیبایی و عشق چنین ارتباط مرموزانه ای برقرار است، عقاید
مختلفی بیان شده ولی بنظر من این یکی از اسرار شگفت انگیز و
جالب عالم خلقت است که هیچکس نمیتواند جواب قاطعی برای آن
داشته باشد.
البته برای درک زیبایی احتیاج به قوه تعقل است که شاید بتوان گفت
تنها انسان است که دارای چنین نعمتی شگفت است و حیوانات و
نباتات از چنین موهبتی برخوردار نیستند. پس میبینیم که ارتباطی
ظریف و جالب بین قوه تعقل و زیبایی و عشق برقرار است ،در حقیقت
میتوان گفت که عشق در تقابل ادراک آدمی و زیبایی نمایان می شود
و چه خوبست ما از آن دسته انسانهایی باشیم که ادراکمان، "لیاقت"
لذت بردن از زیبایی را به ما بدهد.
نظرات ()چند روز پیش برای دیدن تاتری رفته بودم مجموعه تاتر شهر،اتفاقی رو
دیدم که برام خیلی جالب بود و صد البته عبرت آموز که بد ندیدم
دوستانمو در جریان اون قرار بدم.دوستانیکه سالن اصلی تاتر شهر
رفته باشند میدونن که این سالن با احتساب تعداد صندلی و فروش
بلیطهای بدون صندلی حدود پانصد نفر شاید هم بیشتر گنجایش
تماشاگر داره و اون روز هم سالن پر از جمعیت بود.
بعد از اتمام اجرا طبق معمول بازیگرها برای پاسخ به تشویق حاضرین
در سالن ادای احترام کردند و در انتها کارگردان گروه (فرهاد آییش)طی
نطقی کوتاه گفت:"امشب ما در این سالن یک مهمان عزیز داریم.امشب
استاد علی نصیریان افتخار دادن و تشریف آوردن و ما اجرای امشب را
به ایشان تقدیم میکنیم،به افتخارشون ".بعد متوجه شدم همه در حالی
که مشغول دست زدن هستند با تعجب دارن به اینور و اونور نگاه میکنند
تا استاد نصیریان را پیدا کنند.بعد چند ثانیه احساس کردم همه نگاهها
به سمت من شده و همه دارند برای من کف میزنند.با خودم گفتم یا
من علی نصیریان شدم و خودم خبر ندارم یا بالعکس.
بعد از چند لحظه متوجه شدم که استاد نصیریان دقیقا ردیف جلویی من
نشسته اند و با تواضع تمام و بدون کوچکترین غروری دارند به ابراز
احساسات مردم پاسخ میدهند و بعد از اون هم هر کسی که برای
عکس،امضا یا مصاحبت خدمتشون میرسید با آغوشی باز و تواضعی
ستودنی به درخواستشون جواب مثبت میداد.استاد علی نصیریان با
اونهمه سابقه هنری و خلق شخصیتهایی بی بدیل (مانند قاضی شارعه
سربداران،احمد شاه کمال الملک،مفتچی هزاردستان،حاجی فتوحی
میوه ممنوعه ووو) اومده بود کنار مردم عادی و من عادی نشسته بود
و طوری رفتار کرده بود که هیچکدام از پانصد نفر و اندی که در سالن
حضور داشتند متوجه حضور ایشان نشده بودند. بشدت تحت تاثیر این
رفتار قرار گرفتم و به خودم که چنین شخصی هموطنم هست افتخار
کردم و میکنم.
میبینیم با تمام توصیفاتی که در مورد رفتار خودخواهانه بعضی از
هنرمندها(هنرمندها نه...)میشود،هستند کسانیکه هنرشان چنان
با خون و خردشان پیوند خرده است که در اوج قله های شهرت باز
هم خود را خاک پای ایرانی و ایران زمین میدانند.
نظرات ()بیشتر آدمها قبل از مردن خودکشی میکنند بدون اینکه خودشان از این
موضوع اطلاعی داشته باشندو این نوع خودکشی بوسیله فکر و روح و
احساس و عقاید صورت میگیرد و تنها جسمشان از این خودکشی
مصون میماند هر چند برخی روانشناسان به این باورند که عواملی از
قبیل حرص و طمع ، استرس و زندگی بدون عشق از میزان مدت
عمر کم میکند.
در خودکشی به مفهوم عام ، فکر و احساس و جسم انسان از بین
میرود و تنها روح باقی می ماند و این نوع خودکشی تفات چندانی با
مفهوم خودکشی مورد نظر ما ندارد چون وقتی انسان از فکرش بهره
ای نبرد ،زمانیکه نتواند عقیده ای خاص و منحصر به فردی برای خودش
داشته باشد و همیشه عقایدش تحت تاثیر دیگران و محیط اطراف باشد،
وقتی نداند برا ی چه هدفی به این دنیا آمده و برای چه منظور باید برود،
اصلا نداند که از این دنیا چه میخواهد،این انسان از نظر فکر مرده است.
وقتی انسان معنی واقعی عشق را نفهمد،وقتی نتواند بدون واسطه
هوا و هوس و شهوت عشق بورزد ،این انسان از نظر احساس منجمد
شده است.
خداوند انسانها را آفرید که از ابتدا تا انتهای زندگیشان در یک مسیر
"حرکت کنند" و نگاهشان به یک هدف متعالی باشد و بدان سمت
سلوکی داشته باشند ولی از آنجا که این دنیا "سرای گذر و امتحان"
است چیزهایی همانند حرص، طمع ،شهوت ،قدرت و ثروت در این
"گذرگاه" قرار داده که از تمرکز انسان بروی هدف کم میکند و ما
انسانها تنها با اراده و تفکر و درک واقعی معنای عشق میتوانیم
در این مسیر "سلوکی" داشته باشیم و اگر اگر حرکتی در کار نباشد
به نقطه ای میرسیم که نامش خودکشیست و این نقطه ایست که
ما انسانها "موفق شده ایم" بدان برسیم.
نظرات ()بعضی وقتها که میزنم تو خط موسیقی سنتی و گوشم با صدای ساز تار مواجه میشه
ناخوداگاه حسی درونم بوجود میاد که توصیفش برام سخته.هر چی بیشترگوش میدم،
این حس قویتر میشه وبیشتر درکش میکنم ولی گفتنش برام سخت میشه.با عقل جور
در نمیاد نه؟اره میدونم.این حس از طرفی غم انگیز و از طرفی شیرین،به عبارتی "یک
نوع غم شیرین".
یک طرف قضیه:احساس تنهایی میکنم،احساس میکنم هیچکس رو تو دنیا ندارم،فکر
میکنم همه تو دنیا احساس منو دارن،همه تنهایندو کسی به دردکسی نمیخوره.اومدیم
تو دنیا یک خورده خوش باشیم و بریم،مثل کسی که از یک در اتاق میاد و از یک در
دیگه میره بیرون،حالا زمانش متفاوته،یکی زودتر و یکی دیرتر.این باعث میشه نگرشم
به زندگی تغییر کنه و بگم:زندگی یعنی همین؟چه بی معنی.این یک طرف قضیه که
گفتنش آسونه.
اما اونطرف قضیه که گفتنش سخته:احساس شور و وجد عجیبی درونم بوجود میاد
احساس میکنم یک چیزی در اعماق روحم در حال جوشش اما نمیدونم چیه.احساس
میکنم تو دنیا چیزی وجود داره که دلیل وجود هر چیزیه و بدون اون زندگی معنی نداره.
مدام داره منو نصیحت میکنه و بهم میگه تو تنها نیستی،هر چیز و هر کس برای تو،فقط
برای تو.اومدی تو این دنیا تا از اونها لذت ببری،فقط باید ببینیشون و درکشون کنی.
خلاصه بگم،این تضاد احساسی لذتبخش یک تعریف متفاوتی از زندگی تو ذهنم میاره:
"زندگی پر از چیزهاییه که مال ماست ولی نداریمشون"
نظرات ()دو،سه شب پیش با یکی از دوستانم روی یکی از نیمکتهای پارکی
نشسته بودیم و مشغول چای خوردن و صحبت بودیم که دو تا بچه یازده
،دوازده ساله با یک جعبه پراز پاکت نامه معروف به پاکت نامه فال حافظ
پیش ما اومدن و شروع کردن به التماس که آقا تورو به خدا یک فال از ما
بخر.من هم که چون قیمت فالها دستم بود یک دویست تومانی بهشون
دادم و یکی را شانسی کشیدم بیرون.بعد شروع کردم باهاشون
صحبت کردن و سوالهای زیادی پرسیدن.از اونها جوابهایی شنیدم که
نمیدونم چه صفاتی را برای اون جوابها انتخاب کنم: جالب، عجیب،
دردناک...بگذریم.
میگفتند:ما این فالها را از یک مغازه در چهارراه سیروس دونه ای بیست
تومان میخریم و دونه ای دویست تومان میفروشیم.شبها با توجه به
تعداد فروش اونها باید به "بابامون"پول بدیم.خدا نکنه یک قرون کم باشه
،"بابامون دمار از روزگارمون در میاره".بعد گفتند که بیسوادندو باباشون
اجازه نمیده به مدرسه برن ولی خیلی دوست دارند که با سواد بشند.
یکیشون دوست داشت دکتر بشه و یکیشون خلبان.بعدش هم بای بای
کردن و رفتن.
بعد از رفتن بچه ها خودبخود رفتم تو فکر.با خودم میگفتم:خدایا آخه برای
چی دو تا بچه تو این سن وسال و تو این ساعت شب و تو این هوای
سرد،تو این خیابانهای تهران باید پرسه بزنن؟خدایا آخه گناه این نوع
آدمها چیه که در چنین خانوادهایی بدینا اومدن؟خدایا اگه اینها در یک
خانواده ای مرفه بدنیا می اومدن چقدر وضعیتشون فرق میکرد؟
تا وقتیکه بیام خونه و برم تو رختخواب مدام ذهنم مشغول این موضوع بود
و سوالهای مختلفی می اومدن تو ذهنم و میرفتن که سرانجام به یک
نتیجه رسیدم و آن این بود:اگر ما به معاد خداوند اعتقادی نداشته باشیم
خیلی از چیزها میرن زیر سوال.
نظرات ()نمیدونم تا حالا در هوای مه آلود گیر افتادین،مه آلود به معنای واقعی
کلمه،هیچ چیزی معلوم نیست،به هر طرف نگاه میکنی هیچی
دستگیرت نمیشه ،حتی وقتی به عقب نگاه میکنی راهی را که خودت
اومدی گم میکنی هرچی بیشتر خیره میشی بیشتر احساس میکنی
"گم شدی".
هم دوست داری بری هم میترسی بری،دوست داری بری چون تا اینجا
اومدی که بری "باید بری"،اصلا میخوای تا آخرش بری.از طرفی احساس
ترس میکنی چون به هیچ راهی وهیچ چیز ایمان نداری. هر راهی که
جلوی چشمات ظاهر میشه آخرش معلوم نیست،با خودت میگی:نکنه
برم به "ترکستان".به هیچ چیز ایمان نداری جز به اینکه هستی،وجود
داری واینکه باید بری.
در میان این افکار غرق شدی که یکدفعه یک سوال بزرگ تو ذهنت جرقه
میزنه و اون سوال بزرگ اینه:اون چه چیزیه که باعث میشه در اوج این
"احساس گم شدگی" به چیزی "ایمان"داشته باشی،اون چه نیرویست
که بهت میگه: هستی و باید بری ،"چون من هستم".
نظرات ()